ورود و عضویت
0

سبد خرید شما خالی است

اشتراک
اصلی است

رمان همخونه شرقی

1 فروش موفق برای این محصول

تومان 4,000

3

تضمین برگشت پول

دارای هدیه

ارسال رایگان کالا

تضمین اصل بودن

پرداخت امن

توضیحات

نام رمان : همخونه شرقی

نویسنده : سمیه سادات هاشمی جزی

تعداد صفحات:  ۴۸۴

ژانر : عاشقانه، طنز، هیجانی

خلاصه رمان :

بهار دختری که از هوش استعداد زیادی برخوردار است اما برای ادامه تحصیل با مشکل روبرو می شود.

کمی از داستان :

نام رمان: همخونه شرقی
نویسنده: سمیه سادات هاشمی جزی | کاربر انجمن کتابساز
ژانر : اجتماعی
خلاصه : بهار دختری که از هوش استعداد زیادی برخوردار است اما برای ادامه تحصیل با مشکل روبرو می شود.

فصل اول
صدای هق‌ هق گریه اش را با دستانش خفه می‌‌ کرد. به دور خود بی‌ هدف و مستأصل می ‌چرخید. صدای پدرش از دیروز هزاران بار مانند سیلی محکمی به صورتش خورده بود و درد سیلی نخورده تمام وجودش را گرفته بود.
هر بار ناباورانه از خود می ‌پرسید چرا؟
گرمای شدید ماه تیر، بیش از بیش کلافش می‌کرد. دستی به لبه ی روسریش کشید و با کینه‌ ای هرچه تمام‌ تر روسریش را از سرش درآورد و به سمت تخت خواب پرتاب کرد. نفسش تنگ شده بود.
به سمت پنجره بزرگ اتاقش رفت. پیشانیش را روی شیشه گذاشت. نفس هایش بلند شده بودند. احساس خفگی امانش را بریده بود. هوا می ‌خواست، هوای تازه که نجاتش دهد.
دست به سمت دستگیره پنجره برد. پنجره اتاقش را که روبه حیاط بزرگ خانه بود، باز کرد. به‌ جز صدای گنجیشک هایی که روی درختان جیک جیک می‌کردن هیچ صدایی نمی‌آمد. به حیاط سر سبزشان که نگاه کرد زیر لب صلواتی فرستاد. نفسی گرفت و به خود امید داد که حتماً راه چاره‌ ای هست. سرش را به سمت اتاقش برگرداند.
به مدال‌ها، تندیس‌ها و لوح های افتخارش خیره ماند. تمامشان حاصل بی خوابیو تلاشش بودند. تمامشان حاصل حمایت بی چون و چرای پدرش بودند و حالا پدرش!
سریع به سمت میز بزرگ اتاقش رفت. تلفن همراهش را از کنار رایانه‌ اش برداشت. سریع شماره حامد را گرفت. چشمانش را بست و در دل خدا را صدا کرد.
بهار: خدایا خواهش می‌کنم، خدایا کمک.
صدای گرم همیشگی حامد برق از چشمانش پراند و بلند گفت:
بهار: سلام حامد جان
و حامد بدون توجه به صدای لرزان او سرگرم مشتریش بود
حامد: نه خانم راه نداره. کمتر از صد تخته فرش اصلاً برامون سودی نداره. فقط حمالی برامون می مونه. ببین خواهر من بعد از ظهر دارم میرم گمرک فرش های خودمون رو بفرستم دبی. حالا نظر خودتون هست. آگه می تونید برام بیست تای دیگه جور کنید من در خدمتم. از شما روهم می‌برم اگر نه که شرمنده.
حامد با کلافگی گفت:
حامد: الو الو بهار یک لحظه صبر کن مشتری دارم.
بهار دلش می‌خواست فریاد بزند از این بی تفاوتی حامد اما طولی نکشید که صدای تمام شدن معامله آمد. حامد گوشی تلفنش را محکم در دستانش فشرد. دستانش عرق شرم داشتن. چه جوابی می‌توانست به بهار بدهد. با لبخندی دروغین گفت:
حامد: الو جونم بهار؟ خوبی؟
بهار نفس بلندی کشید و سریع گفت:
بهار: چی شد حامد؟ چی کار کردی برام؟ فهمیدی از دیروز تا حالا بابا چش شده؟ باهاش حرف زدی؟ به مادر اختر زنگ زدی؟
و با بغضی آشکار گفت:
بهار: اصلاً چرا هیچ کس دیروز از من حمایت نکرد؟
حامد لبش را به دندان گرفت و با شرمندگی گفت:
حامد: به جون خودم بهار، همه شوکه شده بودیم. اصلاً نفهمیدم بابا چی میگه یعنی محال ترین حرف ممکنی که از دهن بابا دراومد این حرف بود. به خدا آبجی، حمید بدتر از من به هم ریخت. خودت دیدی تا گفتم بابا چرا؟ کامل آمادگی داشت و گفت به والله که هر کدوم روی حرفم حرف بزنید از ارث محرومتون می‌کنم. به علی قسم بهار، به خاطر حرفش نترسیدم، فقط شوکه بودم. وقتی با حمید از خونه اومدیم بیرون همش می‌گفتیم محاله امکان نداره همچین حرفی رو بابا بزنه. به هزار جا زنگ زدیم. مادر اختر، آقا جون، عمو رسول، ولی به خدا هیچی دستگیرمون نشد. صبح بابا اومد حجره بحثمون بالا گرفت. به جون مامان پلک نتونستم روی هم بذارم. باورم نمیشه بابا این حکم رو برات بده. تمام زندگیم به هم ریخته به خدا که بابا یه چیزیش هست.
بهار کلافه دستی به موهایش کشید و دور خودش چرخید. اصلاً جواب حامد به دلش نمی‌چسبید. با دلخوری گفت:
بهار: امروز چی گفتی؟ بابا نگفت چرا نمیذاره برم تهران؟

2 دیدگاه برای رمان همخونه شرقی

  1. سمیه سادات هاشمی جزی

    ممنون مدیر عزیز

    • romanie

      خواهش میکنم

    • سینا مجرد

      میتونست بهتر باش

  2. مریم

    عالی بود

قوانین دیدگاه

  • از ارسال دیدگاه های توهین آمیز پرهیز کنید
  • لطفا نظر واقعی خود را بنویسید
  • دیدگاه شما میتواند به خرید دیگران کمک کند
دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

محصولات مرتبط

مقایسه